شعر فراق
به گمانم:تا تو مراد من دهی/کشته مرا فراق تو....
خواندنی بود نامه پایانِ ما!
دیدنی بود جای اشکت بر خدا....!

خاطراتم رنگ آبی می نمود
جوهر مشکی غمم را بر گشود

بعد یک پیغام بی حد سلام
گفته بودی میروی و والسلام

رفتنت ای نازنین آغاز بود
گور من آن نامه دلباز بود

سینه ام آتش گرفت از رفتنت
شعله کرد خرمن به پوشال غمت




سیـــــــi


دوشنبه دوم دی 1392 | 16:30 | مرتضی(سیاوش) |

هوس یخبندانی سخت کرده ام


در غمت پشت به بخت کرده ام


در این ابتدا شور من گریه شد


به یادت شبان گریه سخت کرده ام




سیــــــــا...


جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 15:1 | مرتضی(سیاوش) |

سیرم از دلداری بی حد دلداری که نیست

پیرم از غمخواری بی درد غمخواری که نیست



شادم از دلشادی اغیار در بی یاری ام

بادم از مواجی بی آب امواجی که نیست 


سیا....


جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 14:25 | مرتضی(سیاوش) |

می طراود بوی گل

 

اینجا مگر ساکن شدی؟

 

می سراید نغمه گل

 

از ما چرا پنهان شدی؟

 

صبح با شبنم هم آغوش است بیا

 

برگ دارد عشق فرهادی به گل

 

دانه از بی آبی پای تو سوخت

 

اشک جاری میشود از شوق جان فرسای گل

 

هر سری دارد هزار سودا مترس

 

این همه عاشق همه مجنون گل

 

 

سیا


جمعه نوزدهم مهر 1392 | 0:46 | مرتضی(سیاوش) |

آهنگ رفتن سر مکن

تنها برای لحظه ای

با من برای ما بمان

ترکِ منِ عاشقم مکن

گویم مرو اما چه سود؟

گویی مرا:افسانه بود

خوانم غزل از عاشقی

گویی: مگر تو وامقی

آرم تو را ماه و ملک

گویی:نماز از روی شک

سازم تو را زخمی ز عود

گویی:مخالف ساز بود

آهنگ رفتن سر مکن

سازم مخالف نیست نیست

اینجا بمان بر من بزن

صد زخمه در افسونگری


پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 | 1:17 | مرتضی(سیاوش) |

باز رمیدم منِ دلسوخته

در گنهی خام ولی سوخته

دیدن چشمان پریشان تو

روی مرا حُرم رُخت سوخته

حاصل تقوای من این سال ها

در ره دنیا و دلم سوخته

گفتن حالم به نزاری چه سود

مقصد و مقصود مرا سوخته

یکدفعه اسباب کرم بر گشا

مرهمی افکن به دل سوخته

ساز کن آهنگ وفایت به ما

ساز و نوا زخمه به دل سوخته


چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392 | 20:39 | مرتضی(سیاوش) |

نشسته بر گلوی من


صدای بغز بی سبب


ندیده ام به چشم خود


بجز جلای اشک غم


             از آن دمی که رفته ای



پرنده ای غزل نخواند


نه عطری از گلی رسید


نه در طلوع صبح من


نشاط بر رخی رسید


جهنمی شده است غمت


             از آن دمی که رفته ای



چه بی رخت هوا بد است


چه بی ستاره گشته است


همیشه می چکد به من


ز قصه شبانه ام


             از آن دمی که رفته ای



غمت به پیش گریه ام


کبوتری نشسته است


که از دیار پر گلت


شکوفه ای گرفته است


             از آن دمی که رفته ای



فضای با صفای من


بدون چشمک شبت


چه بی ستاره گشته است


             از آن دمی که رفته ای



خدا کند که چشم من


 دوباره دیده ور شود


به نور پاک چهره ات


که کور و ناتوان شدم


                                        از آن دمی که رفته ای


 سیا


جمعه ششم اردیبهشت 1392 | 23:24 | مرتضی(سیاوش) |

من چنان بی پر شدم از دوری ات

می سرایم نغمه ای در دوری ات

آفتابم ای دریغ از روی گل

ابر هجران می چکد در دوری ات

من خزانم پر گل از روی تو بود

در بهاران زرد و خشک از دوری ات

تا به هجران می سپارم روزگار

می طراود بوی غم در دوری ات

من ندانم قصه ناهید و مهر

بلبلم بی باغ و گل در دوری ات

در زمین روی هزاران لعبت و

کور بی پا و سرم در دوری ات

گوش بر آواز مرغان میدهم

نا امیدی نیست اندر دوری ات


یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 | 0:13 | مرتضی(سیاوش) |

دوباره میزند مرا

به گوش جان بینوا

صدا که ای فلان! مرو

از این دیار آشنا:

صدای بی کلام عشق!

 

دوباره میشوم رها

از این سرای کینه ها

از این هوای نا امید

صدای خشک سینه ها

 

جلوی چشم دود نیست

دمیده جان میان جان

بهار ناگهی شده است

خدا به صبح دمیده است

عجب نوای صبحدمی

صدای بی کلام عشق!

 

شکوفه ای از این بهار

 به دست کودکی دهم

که بوی زرد دردها

 ببرده دست به زانوان

جدا کنم برای او

جوانه ای به رنگ مهر

چنان صفا بیاورم

به چهره غمین او

زسمت جان من خدا

 

خدای پاک بی ریا

 

نوای نای سر دهم

در این سکوت بی صدا

 

 دوباره میدمد به جان

خدایِ جانِ جانِ جان

عجب نوای نای و وَه!

که این چه هست و آن چنان:

صدای بی کلام عشق!

صدای بی کلام،خدا...

 

 

 


جمعه هجدهم اسفند 1391 | 23:2 | مرتضی(سیاوش) |

رسید از سمت دلتنگی

پیامی عاقبت از تو

شنیدم که نمی آیی

من و فردای دور از تو:

 

دوباره کنج ایوانم

کنار یاد چشمانت

جلوی  میله زندان!

قناری ها

نگاه تو


تو از فردا خبر دادی

از آزادی کنار تو

از آغوش پر از مهرت

وجود گرم و ناز تو

نمیدانی چرا تنهام؟

نمیدانم چرا تنها:

همیشه مونسم بوده

خیال بوس گرم تو

دوباره خیس چشمانم

دوباره آسمان ابریست

نمیدانم چرا ابرا نمی گرین برای تو...!


دوشنبه چهارم دی 1391 | 21:43 | مرتضی(سیاوش) |

آپلود عکس رایگان
دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 13:1 | مرتضی(سیاوش) |

عمر گذر کرد و ندارم خبر

بی خبر از بودن شمس و قمر

روز و شبم دور ز تو هست سیه

عاقبت خسرویِ بی ثمر

من به گمانم همه در داستان

عشق بَرد دست گران بر کمر

قصه رسوا شدن عاشقان

خون دل و اشک بود بر دِگر

این همه عاشق همه در جا زدند

نام زآن ماند که بودش شرر

عاقبت عشق جداییست دان

ره به بیابان و مغیلان مَبر

باده بیاور به سیاوش بده

نام ز تسبیح و سماع، دف ببر


چهارشنبه سوم آبان 1391 | 19:49 | مرتضی(سیاوش) |

چنان آرام و مشتاقم

برای دیدن رویت

که میدانم اگر آیی

رسد بر دیده ام نورت

ولی تنها و سرگردان

همیشه بر لب جویی

صدای باد و فریادی

صدای ناله رودی

شتابان می سپارم شاخه گل را در آغوشش

نمیدانم تو آنجایی

نمیدانم رسد گل، یا تو را بویش

همیشه دیده است رویت

نسیم صبحگاهانم

که بویت آورد سویم

کند جان را در آغوشم

صدای گریه ما را

کسی خاطر ندارد هیچ

چنان آرام می گریم

                 که میمیرم زآرامی!

 

سیاوش


شنبه هجدهم شهریور 1391 | 11:56 | مرتضی(سیاوش) |

نگاهی کرد ببرد از من قرارم

بت خوشروی و سیم اندام نگارم

نشان عشق بزد بر جسم و روحم

به تیری از سر زلف در شکارم

سهیلی شد ستاره هر شب من

نیاید بیقرارم از قرارم

به وصلش هر شبی با ماه تابان

گله از درد دوری اش گذارم

همیشه ماتمی در جان من هست

سیاوش گشته ام غمگین و زارم

 


چهارشنبه سوم اسفند 1390 | 20:2 | مرتضی(سیاوش) |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت پیش کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است

 

نفس  کز گرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس که این است پس چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک

 

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است .... آی....!

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!

 

منم من میهمان هر شبت لولی وَش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور

منم دشنام پست آفرینش،نغمه ناجور

 

نه از رومم،نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در،بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بی گه شد،سحر شد،بامداد آمد؟

فریبت می دهند،بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این،یادگار سیلی ِ سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نُه توی ِمرگ اندود،پنهان است

حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:

هوا دلگیر، درها بسته،سرها در گریبان،دست ها پنهان

نفس ها ابر،دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلورآجین

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

مهدی اخوان ثالث


دوشنبه سی ام آبان 1390 | 20:3 | مرتضی(سیاوش) |

نوشتم خاطراتی را زدلداری به تنهایی

جدا ماندم ز شب تاریکی و غربت به تنهایی

زآن روی چو گل با گریه و شادی

زجوهرهای اشک غم به دفترها به تنهایی

دلم بر حال خود سوزد چرا پایان ندارد غم

که همدم گشته است ما را غمش هردم به تنهای

زتنهایی به جان آمد نفس گم گشت نمیرم تا

ملاقاتی رسد یک شب چو مهتابم به تنهایی

همه شب با خیالش اوج گیرم با پر و بالی

که می سازم زمجنونی ز عشقبازی به تنهایی

سماعم با دف تنبور یاران هیچ نگیرد شور

مگر مطرب به عشق یار بنوازد مرا نایی به تنهایی

از آن روزی که چشم بر او گشودم

سیاوش گشته ام عاشق به دیداری به تنهایی


شنبه نوزدهم شهریور 1390 | 17:25 | مرتضی(سیاوش) |

ترسم آن روز که گویند بدان روز جزا

تو به تاوان پریشانی من برخیزی

و به فرمان خدا لب به سخن باز کنی

که چرا شعله این آتش جانسوز برافروخته ای

و به زخمهای دل عاشق من هیچ نکردی مرهم

 

بی پر و بال نهادی

بی تن و جان کردی

و نگاهی ز سر کین کردی

 

 

من که میدانم او می بخشد

 

 

و من عاشق و مست

من که شبها با ماه

قصه عاشقیت میخواندم

بُوَد آیا که نبخشم از دل... .!


جمعه سی و یکم تیر 1390 | 11:6 | مرتضی(سیاوش) |

بر خود نگریستم روزی چند

دیدم که بیامدست غم و رفته  ز من شوخی و خند

جویای دلیل غم به درمان گشتم

دیدم که غمی دلم ببردست از بند

چون اشک روان شدم که گم گشته بجویم

روزگار بد به شود و حال بدم هم خرسند

در سرا و کوچه بازار که نبودش

در نزد طبیب هم دوا نبود بیشی چند

آخرش که غمخواره بدید حال بدم را

گفت نزد من است دلت دهم با یک پند:

ای جان من و خفته ز احوال

چشم گشا بین که اسیرت در بند

گفتم چه شدست خطا سیاوش را چیست؟

گفتا که منم عاشق تو مزه کن این قند!!
سه شنبه هفتم تیر 1390 | 20:29 | مرتضی(سیاوش) |

چه غمگینم

خداوندا چه خواهد شد؟

نمیدانم که آرامش چه وقت آید به بالینم

نمیدانم سکوت شب چرا

خنجر شدست بر پشت و بر سینم

کدامین زورق از امواج سرگردان دریاها

 برایم مژده ای آرد؟

 

در این غم هم

               امیدوارم

                                 در این برهه

                                              تو را دارم


جمعه بیستم خرداد 1390 | 19:41 | مرتضی(سیاوش) |

با آمدنت صفا بده جان مرا

وز رفتن خود رها مکن مرغ هوا

با دیدن خود بده نشاط و شور و شوق

با روی خوش و جمال گیرا

تا چند مرا از پی وصل میدوانی؟

من را که تمنای دل و دست طلب شب به دعا

هر وقت دلت راخلأیی از دل ما بود

من را تو بگو فدا کنم جفت دل و جان را

از دیدن تو دلم به غوغاست

وز شور وشرش جهان به سودا

حال دل من هوای ابریست

با آمدنت صاف چو دریا

ای شمس طلوع وصلی آور

تا آخر عمر غروب مکن "سیاوشان"را


پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 | 21:25 | مرتضی(سیاوش) |

نه دل مفتـون دلبندی ،نه جان مدهوش دلخواهـی

نـه  بر مژگان مـن اشـکی،نـه بر لبهای من آهـی

نـه جــان بــی نـصـیـبـم را ، پـیـامـی از دلآرامی

نـه شـام بـی فـروغـم را ، نـشـانـی از سـحرگاهی

نـیابــد مـحـفـلم گـرمی،نـه از شـمعی نه از جمعی

نـدارد خـاطـرم الـفـت ، نه با مـهری نه با مـاهـی

بـه دیـدار اجـــل بـاشـد ، اگـر شـادی کـنــم روزی

بـه بخت واژگـون باشد،اگـر خـنـدان شـوم گـاهـی

کــی ام من؟ آرزو گم کرده ای تـنـها و سـرگـردان

نـه آرامـی،نـه امـیـدی،نـه هـمدردی،نه هـمـراهـی

گهی خاموش و حیـران،چون نگاهی بر نظرگاهی

"رهی"،تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها

بــه اقـبـال شـرر نازم ، کـه دارد عـمـر کـوتـاهـی

رهی معیری


جمعه پنجم فروردین 1390 | 11:40 | مرتضی(سیاوش) |

خداوندا کسی را همچو من عاشق مکن

ور  بکردی با غم هجران یار زارش مکن

یا به یارش وصلتی ده با دلی خوش

یا مگردانش گذر بر کوی یار و حکم غم بر او مکن

چو هجران است پایان عشق او

چشم به راه یار با خون دل هر شب مکن

ای خدا این عشق مگر تاوان نا فرمانی است؟

یا ببخش یا جان بگیر با درد عشق رسوا مکن

این سخن اینجا بگردانم تمام

عشق خود ده گرنه با سیاوش این مکن

...


شنبه هفتم اسفند 1389 | 21:9 | مرتضی(سیاوش) |

این آخرین پست من تا چند ماه دیگه است،سعی کردم کاری از خودم براتون بذارم.

در نبودم به شمعدانی ها آب دهید و نگذارید بوته نسترن باغچه با لب های خشک از نبودم آگاه شود.

یک روز پاییزی وقتی بوی رفتنم با بوی پاییز درآمیخته بود با حالی عجیب نزد بزرگی دوست داشتنی بودم که تأثیر شرایط باعث شد تا دوباره لب به سرودن شعری بگشایم:

 

در فراق

 

بــــــــوی هـجــــر مــی آیــــدم  از  حــــال  زار

وقــت رفـتـن گــشـتـه و بــدرود ، بــا حـال نـزار

پــا نــدارم  در ســفــر مــانـم چــه آیــد بـر سـرم

قـلـب مـا را بـس نـبـود تـیـرت بـه پایم همچو خار

آن زمـان ما را تـمـنـا بـهـر دسـتـیـابـی  بـه مـهـر

گـر بـمانم  روز نـو  اشـکـم بـه کف  از چشم زار

بـوسـه هـایم  بـر خـیالـت دم به دم  بود در فــراق

گـریـه ات  نـایـد به ما مُردم به خلق گشتم چو خار

مـیـروم  امـا  چـه  رفـتـن  بی دلم  در هــجـر تــو

دل نـبـاشـد  جـان نـبـاشد  رحم کن  بــر ما  گــذار

ای سیاوش  گریه بودست هر دمی چون سـایه ات

سایه گر خورشید عشقت بر دمد میشود آغوش یار

خداحافظ


شنبه بیست و هفتم آذر 1389 | 14:6 | مرتضی(سیاوش) |

دوســتــان شــرح پــریــشانی من گوش کنید

داســـتــان غـم  پـنــهـــانــی مــن گوش کنید

قـصـه  بـی سـر و سـامـانـی مـن گوش کنید

گفت و گوی و من و حیرانی من گوش کنید

شـرح ایــن آتـش جـانـسـوز نـگـفـتـن تا کی

سـوخـتـم سـوخـتـم ا یـن راز نـهـفـتـن تا کی

روزگــاری مـن و دل سـاکـن کـویی بودیم

ســاکــن کــوی بــت عــربـده جـویی بودیم

عـقــل و دیــن بـاخـتـه،دیـوانۀ رویی بودیم

بـســتـــــۀ سـلـسـلـۀ سـلـسـلـه مـویی  بودیم

کس در آن سلسله غیر ازمن و دل بند نبود

یـک گـرفـتـار از این جمله کـه هستند نبود

نـرگـس غـمزه زنش این همه بیمار نداشت

ســنــبــل پـر شـکـنـش هیـچ گرفتار نداشت

ایـن هـمـه مـشـتـری و گرمی بازار نداشت

یــوسـفـی بـود ولـی هـیـچ خـریـدار نداشت

اول آنـکـس کـه خـریـدار شـدش مـن بودم

بــاعـث گــرمــی  بـازار شـدش مــن بودم

عـشـق مـن شـد سـبـب خـوبی و رعنایی او

داد  رسـوایــی  مـن  شــهـرت  زیـبـایـی او

بــس کــه دادم هـمـه جـا شـرح دلارایـی او

شـهـر پـر گـشـت ز غـوغای  تـمـاشـایی او

ایــن زمــان عـاشـق سـرگشته فراوان دارد

کـی سـر برگ  من  بی  سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این  رأی دگر

که  دهم  جای  دگر  دل  به  دل آرای  دگر

چشم  خود  فرش  کنم  زیر  کف  پای دگر

بــر  کـف  پای  دگر  بوسه  زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

مــن بر ایـن هـسـتـم و الـبـتـه چـنـیـن خواهد بود

پـیـش او یـار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو  یکی است

نغمه  بلبل  و غوغای زغن هر دو یکی است

ایــن نـدانـسـتـه کـه قـدر هـمـه یـکسـان نـبود

زاغ را مـرتـبـه مـرغ   خـوش الـحـان نـبـود

چـون چـنـیـن اسـت پـی کـار دگـر بـاشـم  به

چــنـــد روزی  پـی  دلــدار دگــر بــاشــم به

عـنـدلـیـب  گـل  رخـسـار  دگـر  بـاشــم  بـه

مــرغ خـوش نـغـمـه گـلـزار دگـر بـاشـم بـه

نـو گـلــی کـو کـه شوم بـلـبـل دستان سازش

سـازم از تــازه جـوانــان چـمـن مـمـتــازش

آن که  بر جانم از او دم به دم آزاری هست

مـیـتـوان یافت که بر دل زمنش باری هست

از مــن و بـنـدگـی مـن اگـرش عاری هست

بـفـروشـد کـه  به هر گوشه خریداری هست

بـه وفــاداری مـن نـیـست در این شهر کسی

بــنــده ای هـمـچـو مـرا هـست خریدار بسی

مــدتـی در ره عـشـق تــو دویـدیـم بس است

راه صــــد بــادیــۀ درد بـریـدیـم بـس اســت

قـدم از راه طـلـب بــاز کـشـیـدیم بس است

اول وآخــر ایــن مـرحــلــه دیـدیـم بس است

بــعــد از ایـن ما و سـر کوی دل آرای دگـر

بــا غـزالــی بــه غـزلخوانی و غوغای دگر

تــو مـپـنـدار کـه مهر از دل محزون  نرود

آتــش عـشــق بـه جـان افـتـد و بیرون نرود

ویـن مـحـبـت به صد افسانه و افسون نرود

چـه گمان غلط است این، برود چون نرود

چـنـد کـس از تـو و یـاران تـو آزرده شود

دوزخ از سـردی ایـن طـایـفه افسرده شود

ای پـسـر چـنـد  بـه  کـام  دگـرانـت بـیـنـم

ســر خــوش و مسـت ز جام دگرانت بینم

مــایــۀ  عــیـــش مـــدام دگــرانــت بـیـنـم

سـاقــی  مــجــلــس عــام دگــرانــت بـینم

تو چه  دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چــه هــوســهــا کـه نـدارد هوسناکی چـند

یــار ایــن  طـایـفـه خانه  بـرانـداز مـبـاش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

مـیـشـوی شـهـره به این فرقه هم آواز مباش

غـافـل از لـعـب حـریـفـان دغـا باز مــبــاش

بـه کــه مشغول به این شغل نسازی خود را

ایـن نـه کــاری است مـبـادا بـبازی خود را

در کـمـیـن تـو بـســی عـیـب شماران هستند

سـیـنـه پـر درد ز تـو کـیـنـه گـذاران هـستند

داغ بـر سـیـنـه ز تـو سـیـنـه فـکـاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند

بــاش مــردانــه کــه نـاگــاه قـفــایـی نخوری

واقــف کـشـتـی  خود  باش  که پایی نخوری

گـرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلـش آرزوی قـامــت دلـجــوی  تو  رفت

شـد دل آزرده  و آزرده دل از کــوی تو رفت

بــا دل پــر گـلـه از نـاخـوشـی خـوی تو رفت

حــاش الله کــه  وفــای تــو فــرامــوش کــنــد

سـخـن مــصـلحـت آمـیـز کـسـان گـوش کـنــد

وحشی بافقی-ترکیب بندها


سه شنبه نهم آذر 1389 | 19:5 | مرتضی(سیاوش) |

چه بی روحم

چه خسته است جان بی روحم

چه بی تابم

چه بی تاب است درد جان تابم

نمیخواهم بخوابم در شبی

حتی دمی بستن دو چشمم را

مانم چون  جغد شب

تنها بر بید خمیده

سرکشیده از غم و غربت

چه تنهایم

چه سخت کنج غم را روز شب

                                      در بی کسی صدبار

                                                             رفتن

                                                                   آمدن

                                                                         ماندن

                                                                                نشستن

دمی را فرصتی بر خود نیافتن

مرده بودن

جای پای مرگ را بر تن گشودن

چشم ها بسته از همه رسته به غربت بازگشته

منتظر مانده به دیدارش،دیدار مرگ

مردن تا ابد رفتن ندیدن پشت سر را

تا نماند بوی بودن خوردن غم

افسوس زندگی در بی کسی را......!


جمعه بیست و هشتم آبان 1389 | 19:6 | مرتضی(سیاوش) |

مــن  امـشـب  آمـدم   گـویـم  خـدا حــافـظ

جــهــان  با  آن همه  رمـز نهان خداحافظ

خـدا حـــافـظ جـوانی  ای همه شور نشاط

خیال خامشی اندر ســـرم بـودی خداحافظ

بــه   یــار و هـمــدم کـــه جــــان مـن بود

پـــریـشـان  و  غـمـیـن  گویم خــداحــافظ

خــــدا حـــافـــظ  ســیــاه بــختا ســـیـاوش

امیدم هست بنامی در جهان جانا خداحافظ

خودم


پنجشنبه بیستم آبان 1389 | 23:47 | مرتضی(سیاوش) |

نـخـسـتـیـن بـار گـفـتـش کـز کـجـایـی

بگفت از  دار  مــــلــــک آشــنــایـــی

بگفت آنـجـا بـه صـنعت در چه کوشند

بگفت انــده خـرنـد و جـــان فــروشــند

بگـفتا جـان  فـروشـی  در ادب نـیـسـت

بگفت از عـشـقـبـازان این عجب نیست

بگفت از دل شـدی عــاشــق بـدیـنـسان؟

بگفت از دل تــو  مـیـگـویی  من ازجان

بگـفتا عـشـق شـیـریـن بر تو چون است

بگفت از جــان شــیــریـنـم فـزون است

بگـفتا هـر شـبـش بـیـنـی چــو  مـهـتـاب

بگفت آری چـو خــواب آیـد کجـا خواب

بگـفتا دل ز مـهــرش کــی کــنــی پـاک

بگفت آنــگـه کــه بـاشـم خـفـته در خاک

بگفتا گــــــر خــرامـــی در ســـرایــــش

بگفت انــدازم  ایــن  ســر زیــر پــایــش

بگـفتا گـــــر کـنـد چـشـم تـــو را ریـــش

بگفت ایــن چـشـم دیـگـر دارمـش  پـیـش

بگـفتا گـــــر کــســیـش  آرد  فـراچـنـگ

بگفت آهـــن خـــورد ور خود بود سنگ

بگـفتا گــــر نــیــابـــی  ســــوی  او  راه

بگفت از  دور شــایــد   دیــد  در  مـــاه

بگـفتا دوری  از مــه نـیـســت در خــور

بگفت آشــفــتـــه در  مــه دور  بــهــتــر

بگـفتا گـر بـــخــواهـد  هـــرچــه  داری

بگفت ایــن از خــدا خـــواهــم به زاری

بگفت گــر بــه ســر یـابـیـش خــوشـنود

بگفت از گــردن ایـــن وام افــکـنـم زود

بگـفتا دوســتــیــش  از طــبــع  بــگــذار

بگفت از دوســتــان نــایــد چـنـیـن کـــار

بگفت آســوده شـو که این کار خام است

بگفت آسـودگــی بـر مــن حــرام  اســت

بگـفتا رو صـبـوری  کن  در ایـــن  درد

بگفت از جان صـبوری چون توان  کرد

بگفت از صبر کردن  کس خجـل نیسـت

بگفت ایـن دل تـوانـد  کـرد  دل نـیـســت

بگفت از عـشـق  کارت سخت زار است

بگفت از عـاشـقی  خوشتر چه کار است

بگـفتا جـان مـده بــس دل کـه بــا اوسـت

بگـفتا دشـمـنـنـد  ایـن هردو  بـی دوسـت

بگـفتا در غـمـش  مـی تـرسـی  از کــس

بگفت از  مـحـنـت   هـجــران  او  بـــس

بگـفتا  هـیــچ    هـم   خوابــیــت   بـایـــد

بگفت ار  مــن   نـبـاشــم  نــیــز شــایـــد

بگـفتا  چــونـی  از  عــشــق  جــمــالــش

بگفت آن کـــس نــدانـــد  جــز خـیـالـــش

بگفت از دل جــدا کــن عـشـق شــیــریـن

بگـفتا چـون  زیـــم بــی جـــان شــیــریـن

بگفت او آن مـــن شــــد زو مــکــن یـــاد

بگفت ایـــن کـــی کــنـد بـیـچـاره فــرهـاد

بگفت ار  مـــن کـــنــم  در وی نــگاهــی

بگفت آفـــــاق را ســـــوزم  بـــه  آهـــــی

چــــو عـاجـز گـشـت خسرو  در جـوابش

نــیــامــد بـــیــش پـــرســـیــدن صـوابــش

خسرو و شیرین- کلیات نظامی


چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 | 21:40 | مرتضی(سیاوش) |

بَـسَـم از هـوا گـرفـتـن،کـه پـری نـمـاند و بالی

بـه کـجـا روم زدسـتـت،کـه نـمـیـدهـی مـجالی؟

نـه  ره  گـــریــز دارم، نـــه طــریـق آشـنـایـی

چـه غـم اوفـتـاده ای را،کـه تــوانــد احـتـمـالی؟

هـمه عـمـر در فراقت، بگــذشـت و سهـل بـاشد

اگــر احـتـمــال دارد، بـــه قــیـامــت اتـصـالـی

چه خوشست در فـراقی، همه عمر صبر کردن

بـه امیـد آنـکه روزی، بـه کـف اوفـتـد وصـالی

بـه تــو حـاصـلـی نـدارد، غـم  روزگار  گـفتـن

کـه شـبـی نـخـفـتـه باشی، به  درازنای  سـالـی

غـم حـال دردمـنـدان،نـه عـجـب گـرت نـبـاشـد

کـه چـنـیـن نرفـتـه باشـد،همه عمر بر تو حالی

سـخـنـی بـگـوی بـا مـن،کـه چـنان اسیـر عشقم

کـه بـه خویـشـتـن نـدارم،ز وجـودت اشـتـغـالی

چـه نـشـیـنـی ای قیامت، بـنـمـای سـرو قـامــت

بــه خـلاف سـرو  بـستـان،که نـدارد اعـتـدالــی

که نه امشب آن سماع است،که دف خلاص یابد

بـه طـپـانـچـه ای  و بربط ،برهــد به گوشمـالی

دگــــــــر آفـتـاب رویـت،مـــنــمـای آسـمـان را

کـه قـمـر ز شرمساری، بشـکـسـت چون هلالی

خـط مـشـکـبـوی و خـالـت، بمناسـبـت تو گویی

قـلـم غــبـار میـرفــت و،فـــرو چـکــیـد خـالــی

تـو هـم ایـن مگوی سـعـدی،که نـظـر گنـاه باشد

گـنــه اسـت بـر گـرفـتـن، نـظر از چنین جمالی

سعدی


دوشنبه دهم آبان 1389 | 12:22 | مرتضی(سیاوش) |

بـــود درد مو و درمونم از دوست

بود وصل مو و هجرونم از دوست

اگـه قـصـابـم از تـن واکـره پـوست

جدا هرگز نگرده جونـم از دوسـت 

 

                     ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

مــو آن آزرده بــی خـانــمــانــم

مو آن محنت نصیب سخت جانم

مو آن سرگشته خوارم در بیابان

کـه هـر بـادی وزه پـیشـش دوانم

 

                ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

غـم عـشـقـت بـیابـان پـرورم کرد

هــوای وصــل بی بال و پرم کرد

به مو گفتی صبوری کن صبوری

صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

 

بابا طاهر


چهارشنبه پنجم آبان 1389 | 12:32 | مرتضی(سیاوش) |

همچو مجنون، کو سگی را می نواخت

بـوسـه اش مـیداد و پـیـشش می گداخت

گِـردِ او مـی گشت خـاضـع در طـواف

هـم جُُـلاب شــکــرش مــی داد صـاف

بـوالـفـضـولـی گـفـت:ای مـجـنـونِ خام

این چه شید است،این که می آری مدام؟

پــوزِ ســگ دائــم پـلـیـدی مــیـخـورد

مَـقـعـد خــود را بــه لـب مــی اُسـتـرد

عـیـب هــای ســگ بـسـی او برشمرد

عـیـب  دان از غــیـب دان بـویی نبرد

گـفـت مـجـنـون: تو همه نـقـشـی و تن

انــدر آ و بـنـگــرش از چــشـــم مـــن

کــاین طـلـسـم بــسـتـۀ مــولاسـت ایـن

پــاســبــان کـوچـــۀ لــیــلاســـت ایــن

هــمّـتـش بــین و دل و جان و شناخت

کـو کـجـا بـگزیـد و مسکن گاه ساخت

او ســگ فرّخ رخِ کـهـف مــن اســت

بـلـکـه او همدرد و هم لَـهفِ من است

آن سـگـی کـه بــاشــد انــدر کــوی او

مـن به شیران کی دهم  یک موی او؟

ای که شیران مر سـگانـش را غــلام

گفت امکان نیست،خامـش،والـسّــلام

 

مثنوی معنوی


پنجشنبه هشتم مهر 1389 | 21:5 | مرتضی(سیاوش) |


درباره وب

باز غم و گوشه تنهایی ام/باز من و قصه شیدایی ام
خوان ورقی از همه رسوایی ام.
سلام
شعر یعنی زندگی
و زندگی سرودن شعر بودن و عشق ورزیدن است
به آنچه که دوستش داریم.
پیوندهای وب
طراح قالب
امکانات وب